ماه :
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٥/۱۱/٢٩ : توسط : sara

 

چقدر غمگین است 

آدمی که 

حرف هایش را به ماه میزند

و ماه فقط نگاه میکند

فقط نگاه....!!


 
گوزلیم :
ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۸ : توسط : sara

 

سنہ خاطیر گؤزلیم دونیانے آلسام ساتارام

 

توتارام دامنیوے هر نہ غم اولسا آتارام

 

گئجہ نے صبحہ ڪیمے آغلیب آغلار یاتارام

 

تابماسام عشقیمہ درمان اؤزومے من آسارام


 
بی خبر از تو :
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢٦ : توسط : sara

وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد 

وقتی میدانید حضورتان مهم است

حتی در حد چند ثانیه...

وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید 

خود خوری میکند.

وقتی همه ی این ها را بهتر از خودش میدانید

پس چرا یکهو غیبتان میزند؟

چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟

پیش خودتان چه فکری میکنید؟

لابد میگویید مشکل خودش است 

میخواست دوست نداشته باشد.

اینطور که نمیشود جانم! مثل این میماند که 

تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی 

بعد دکتر بگوید من کار دارم

 میخواستی مریض نشوی .

میبینی ؟ همین قدر درد دارد .


 
بارون :
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۳ : توسط : sara

بارون داره هدر میشه بیا با من قدم بزن

دلم داره پر میزنه واسه تو و قدم زدن

وقتی هوا بارونیه دلم برات تنگ میشه باز

نمیدونی تو این هوا چشات چه خوش رنگ میشه باز

بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره

قدم زدن تو بارون

با تو چه حالی داره

دلم هواتو داره

نیستی خودت کنارم و صدات همش تو گوشمه

بارون حواسش به توئه اونم دلش پر میزنه

بجای من با قطره هاش رو شیشه تون در میزنه

بارون هواتو داره رنگ چشاتو داره

قدم زدن تو بارون با تو چه حال داره


 
دوست دارم :
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ : توسط : sara

از تـــو می نویسم 

موهایم 

تشنه لمس دستهای تو

 

 

از من می نویسی 

 

 

نم چشم هایت 

بی تاب بوسه های من

 

 

واین خود

شعری ست

 

 

 

به وسعت دوست داشتنت


 
��☺☺ :
ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ : توسط : sara

 

مشکلات

مانند ماشین لباسشویی هستند،

پیچ وتاب می دهند، می چرخانند

و ما را به اطراف می کوبند.

اما در نهایت،

تمیزتر، درخشان تر و

بهتر از قبل

خارج می شویم


 
قدرت کلام :
ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ : توسط : sara

از "قدرت کلام" غافل نباشید 

 

بسیاری از مردم به هنگام گفتگو،

کلماتی مخرب را ادا میکنند،مثل:

مریضم، ورشکست شدم، جانم به لبم رسید، بد شانسم و....

 

به یاد داشته باشید،از سخنان تو، بر تو حکم خواهد شد.

کلامتان بی اثر باز نخواهد گشت، و آنچه را بر زبان رانده اید بجاخواهد آورد.

پس کلامتان را عوض کنید،تا جهان شما دگرگون شود.

💞💞💞💞💞💞


 
خط قرمز :
ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ : توسط : sara

 

سکوت زن ها را به نشانه ی مثبت نگیرید...

 

درهنگام سکوت آنها کاملا 

 

روی خط قرمز خاطرات قرار دارند😞😞


 
دوست داشتن :
ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢۱ : توسط : sara

 

دوست داشتن زوری نیست، اختیاری ست ...

اِداری هم نیست.

ساعت کار ندارد، شبانه روزی‌ست ...

خواب و خوراک نمی‌شناسد ...

شوخی نیست، جدی هم نیست!

 یک بازی ست که بَلد بودن و قاعده‌ی خودش را خودش تعیین می‌کند.

دوست داشتن یا هست یا نیست!

حدِ وسط ندارد ..

 

#عباس_معروفی


 
اتیکت :
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٥/۱۱/٢٠ : توسط : sara

 

✍️ مطمئنم همه می دانند که باید پنیر و ماست را گذاشت توی یخچال... یا شیشه ی شربت را قبل از مصرف تکان داد... ولی همیشه روی در پنیر و کاغذ روی شربت این نکات را می نویسند.

 برای اطمینان شاید... برای یادآوری... برای آنها که اولین بار است پنیر می خرند شاید ... فکر بدی نیست ... چه اشکالی دارد.

 

آنها که همیشه می دانستند و می دانند که نوشابه را باید خنک و تگری خورد اصلا جمله ی 'خنک بنوشید' به چشمشان نمی آید ولی اگر بنده خدایی اولین برخوردش با بطری نوشابه باشد، این جمله ی کوتاه دو کلمه ای می تواند آینده ی رابطه ی او و این نوشیدنی را عوض کند.

خدا هم اگر یک اتیکت روی هرکداممان نصب می کرد و با حداقل کلمات وصفمان می کرد شاید روابطمان با آدم های اطراف بهتر می شد.... ساده و روشن... چیزهایی شبیه " اعصاب پرحرفی ندارد"... یا "در گرما بداخلاق می شود".... "هرچیز را یکبار بگو"...."غیر قابل دوستی".... "طول می کشد تا یخش باز شود. صبور باش".... آنها که می شناختند آدم را به مرور زمان مثل تمام نوشته های روی بسته ها، دیگر به آن توجه نمی کردند و همان طور که کیسه های خرید را جابه جا کنند با چشم بسته هم پنیر و شیر را میگذارند توی یخچال...

 و آدم های جدید حین برخورد با "بی احساس و غیرمنطقی" 

خیلی ساده راهشان را کج می کنند و وقتشان را صرف کسی می کنند که روی اتیکتش نوشته باشد صمیمی و با معرفت.


 
زمستان :
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٥/۱۱/۱٥ : توسط : sara

دلم میخواست زمستون زودتر بیاد

تا به بهونه ی سرد بودن هوا بیشتر بغلم کنه, 

دستامونو ببریم تو جیب یه کاپشنو بیشتر قدم بزنیم

اما

قبل از اینکه زمستون بیاد رفت!